عبور سیاهچاله ها از مرز تخیل


عبور سیاهچاله ها از مرز تخیل

عبدالرضا ناصر مقدسی

در روزنامه شرق به چاپ رسیده است

سیاهچاله ها بعنوان یکی از پیچیده ترین و در عین حال مرموزترین اجرام آسمانی همواره مورد توجه بوده اند و هر خبری در مورد آنها بسرعت در صدر اخبار قرار می گیرد. خبر مربوط به انشتار عکس سیاهچاله بزرگ مرکز کهکشان راه شیری نیز یکی از مهم ترین این اخبار است. اینکه بتوانیم بفهمیم  سیاهچاله ها چه شکلی هستند برای همه افراد علاقمند به کیهان شناسی بسیار مهم می باشد. و حالا بمدد کار بزرگ دانشمندان ما توانسته ایم این اجسام گریزان از دیدن را به تصویر بکشیم. اما همانطور که بارها در تحلیل فیلمهای علمی تخیلی نوشته ام سینما و تخیل بشری فراتر از علم در حال حرکت است و بسیاری از جنبه هایی را که علم قادر به ورود به آنها نبوده  بررسی کرده است. بیشک اجرام مرموزی همچون سیاهچاله ها از این مورد مستثنا نمی باشند. اما شاید بیش از آنکه تصویر سیاهچاله در این آثار مد نظر باشد آن چیزی که در ورای آن اتفاق می افتد مورد توجه کارگردانان سینما بوده است. هر چند باید توجه داشت که مثلا کریستوفر نولان سعی کرده در فیلمی همانند میان ستاره ای دیدی علمی نسبت به سیاهچاله داشته باشد و آن را منطبق بر احکام فیزیک به تصویر بکشد ولی در نهایت چیزی که امروز به نام سیاهچاله می بینیم با چیزی که در این فیلم به نمایش گذاشته شده  متفاوت است. موضوعی که کاملا هم طبیعی می باشد. زیرا چنین اجرام گریزان از دیدن باید مورد حدس و گمان های زیادی نیز باشند. ما نمی دانیم در ورای این سیاهچاله ها چیست و آنها به کجا گشوده می شوند و چه بلایی بر سر اجرامی می آید که درون یک سیاهچاله بلعیده می شوند. آیا همانطور که لی اسمولین در نظریه پیشروانه خود یعنی انتخاب طبیعی کیهانی بیان می کند سیاهچاله ها دریچه ای به جهان های نوزاد محسوب می شوند و یا نه،  سیاهچاله ها همچون مسیری به جانب دیگر از کیهان هستند؟ اینها موضوعاتی است که فرصت بسیار مناسبی  برای فیلمهای علمی تخیلی بوجود می آورد. در اینجا نیز به دو تا از فیلمهای علمی تخیلی می پردازیم که همین موضوع را دستمایه کار خود قرار داده اند. فیلم میان ستاره ای اولین فیلم مورد بحث ماست. اگر علاقمند به ژانر علیم تخیلی باشید حتما این اثر درخشان کریستوفر نولان را دیده اید.

داستان با خانواده ای گرفتار در زمین آخرالزمانی آغاز می گزدد. پدر خانواده (کوپر) که الان یک کشاورز است زمانی خلبان ماهری بوده و به بسیاری از امور مهندسی و پرواز وارد و مطلع می باشد.او و دخترش (مورف) با نشانه های غیر معمولی روبرو می شود. کوپر  پی می برد که این نشانه ها بیانگر مختصات یک محل می باشد.وقتی مختصات را دنبال می کند به مکانی مخفی می رسد که در واقع همان باقی مانده ناسا است.اینجا است که همه چیز عوض می شود. همه از او می خواهند که با سفینه پرواز کرده و بدنبال آن سه دانشمند قبلی وارد کرمچاله شود. سرانجام علی رغم مخالفت های شدید دخترش، کوپر تصمیم می گیرد که به این سفر برود. او همراه با یک زیست شناس بنام آملیا و یک دانشمند دیگر از درون کرمچاله رد می شوند. در این عبور با آنها – یعنی همان بیگانگانی که این کرمچاله را برای نجات انسانها ساخته اند- دیدار می کنند. بعد سراغ اولین سیاره می روند که جز موجهای عظیم و نابودی چیز دیگری ندارد. آنها بدلیل قوانین نسبیت و تفاوت زمانی، وقت زیادی ندارند و فقط می توانند از دو سیاره باقی مانده یکی را انتخاب کنند. حال یک دو راهی بوجود می آید آیا باید به تماس رسیده از یک دانشمند بزرگ اعتماد کنند یا عشقی که درون آملیا وجود دارد؟ کسی که آملیا عاشق اوست و برمبنای عشق می گوید که هیچ گاه اشتباه نمی کند به سیاره ی دیگر رفته است. کوپر اما  دانشمند بزرگ را انتخاب می کند. انتخابی که اشتباه است و بهای سنگینی دارد.آنها بزحمت از دست دانشمندی که فقط برای نجات خود دست به ارسال پیام از یک سیاره یخی کرده، فرار می کنند. حالا فقط یک سیاره باقی می ماند و فقط یک نفر می تواند راهی آن سیاره شود. اینجا در  یکی از زیباترین صحنه های فیلم، افق رویداد سیاهچاله  به زیباترین شکل  تصویر می شود. البته باید توجه داشت که در این فیلم مفهوم کرمچاله و سیاهچاله با هم ترکیب شده است. از طرفی آنچه به تصویر کشیده می شود افق رویداد سیاهچاله است و انچه ساخته شده یک کرمچاله ی دست ساز انسان هاست. موضوعی که جزئی از سرشت چنین آثاری محسوب می شود و هیچ اشکالی نیز ندارد.

دیگر مقالات دکتر ناصر مقدسی
علم از دیدگاه سینما: نگاهی به فیلم چراغ های قرمز

 کوپر  درون کرمچاله می افتد و آمیلیا راهی سیاره می شود.در کرمچاله، کوپر با ساختار عجیبی روبرو می شود که انگار زمانها را به هم وصل می کند. او از درون این ساختار گذشته خود را می بیند. اینجاست که متوجه می شود آنهایی که این کرمچاله را ساخته اند نه بیگانگان فضایی بلکه آیندگان نوع بشر  می باشند. انگار انسان با اتصالی زمانی، آینده خود را به گذشته اش پیوند داده است.یک جور گردونه ی فضا- زمانی که انسان را به خودش متصل می کند.یک تجربه غیر قابل وصف. از سوی دیگر بازگشت از آینده به گذشته، لاجرم ما را به بازخوانی گذشته خود فرا می خواند. بازخوانی ای که معلوم نیست نتیجه ای داشته باشد.در واقع فیلم به ما نمی گوید که آینده چه تاثیری می تواند بر گذشته داشته باشد..
اینکه   یک سیاهچاله  ما را نه به کیهانی دیگر   بلکه به ساحت زمانی دیگری از خودمان وصل نماید موضوع  قابل توجهی است. در گرانش بسیار بالای یک سیاهچاله که همه چیز را در هم فرو می ریزاند شاید ساحتهای زمانی نیز به هم بخورد و ما را با جنبه های پنهان و مستتتری از خود روبرو سازد. موضوعی که در هیچ یک از نظریه های کیهان شناسی نیامده ولی سزاوار توجه است. فیلم دومی که باز از منظری کاملا متفاوت به موضوع نگریسته فیلم «افق رویداد» است.

«افق رویداد»  نام یک سفینه است. سفینه ای که برای تحقیق راهی ستاره پروکسیما قنطورس شده ولی به شکل رازآمیزی در کنار نپتون ظاهر می شود. فیلم هم درست از همین جا شروع می شود. از جایی که گروهی دیگر از دانشمندان بهمراه سازنده سفینه افق رویداد، دکتر ویلیام ویر، راهی نپتون  می شوند تا بفهمند چه بر سر سفینه آمده است.این سفینه حامل یک دستگاه ویژه است. دستگاهی که می تواند یک سیاهچاله مصنوعی بسازد تا بوسیله آن سفینه از یک سوی فضا به سوی دیگری برود. فیلم از این فرضیه نسبیت عام استفاده کرده که اگر وارد یک سیاهچاله شویم و به فرض اینکه گرانش شدید سیاهچاله ما را از بین نبرد، وقتی از سیاهچاله خارج می شویم در سوی دیگری از کیهان هستیم.سیاهچاله می تواند همانند یک پل بین دو سوی کیهان عمل کند.اهمیت این سفینه نیز بوجود این دستگاه بوده و نام این سفینه نیز بشکل بسیار هوشمندانه ای از همین دستگاه سیاهچاله ساز گرفته شده است. در واقع سفینه، افق رویدادِ این دستگاه است و اگر کسی وارد آن شود دیگر از مخاطرات دستگاه در امان نخواهد بود.

دیگر مقالات دکتر ناصر مقدسی
علم از دیدگاه سینما: نگاهی به فیلم «پوست سرد»

گروه تحقیقاتی پس از طی مشقتها و نیز تحمل مخاطرات بسیار به سفینه افق رویداد می رسند.اما هیچ نشانی از حیات در آن دیده نمی شود. محققان جدید وارد سفینه شده و در واقع از افق رویدادِ دستگاه عبور می کنند.با ورود به سفینه آنها متوجه می شوند که مسافران سفینه بطرز بسیار فجیعی کشته شده اند.. آنها سفینه را بدنبال کشف علت حادثه جستجو می کنند تا اینکه پس از گذشتن از دالانی عجیب به دستگاهی می رسند که همان سازنده سیاهعچاله است.آنها هیچ حسی نسبت به این موضوع که سیاهچاله می تواند آنها را به کجا ببرد نداشتند.بهتر است کمی در این جا توقف کنیم و انتظارات خود را از یک سیاهچاله بیان کنیم. سیاهچاله گرچه یکی از ساختارهای اعجاب انگیز طبیعت است اما تماما از قوانین فیزیک تبعیت می نماید.پس اگر کاری نیز انجام دهد  در محدوده ی قوانین این جهان خواهد بود و این همان نکته ای است که فیلم «افق رویداد» از آن عبور می کند.یکی از محققان (جاستین)  که در حال جستجو داخل سفینه بود وقتی با دستگاه روبرو می شود از ماده سیاه و سیالی  که در برابرش قرار داشت کنجکاوانه عبور می کند.  وقتی باز می گردد از شدت ترس و وحشتِ  آنچه که در دیگر سوی این سیاهچاله دیده بود به یک حالت نباتی فرو می رود و وقتی از این حالت خارج می شود دست به خودکشی می زند. بقیه کارکنان گذشته ی خود را بشکلی بسیار وحشتناک می بینند. یکی همسرش را می بیند که از دو چشمش خون می ریزد و دیگری پسرش را با زخمهای بسیار روی اندامهایش مشاهده می کند. انگار قوه ادراک آنها برای عذابشان هزار برابر شده است. کمی نمی گذرد که بیننده احساس می کند آنچه شاهدش هست وقوع جهنم در داخل سفینه  است.سیاهچاله ای که دستگاه ساخته  آنها را نه به آنسوی کیهان بلکه به جهنم با تمام عذابهایش متصل نموده است.آنها حتی به ویدیویی از ساکنین قبلی سفینه دست می یابند که نشان می دهد روح آنها تا چه اندازه شیطانی شده بود و چگونه همدیگر را دریدند و از بین بردند.از این جا به بعد بیشتر شاهد کشمکشی ترسناک در سفینه هستیم.کشمکشی که در نهایت با انفجار سفینه و نجات دو نفر از مسافران به پایان می رسد.فیلم واقعا ایده خلاقانه ای را در خود دارد و سوالهای مهمی را نیز مطرح می کند: آیا دستگاه مسافران را به عالم ماورا وصل نموده و یا نه، عالم ماورا یا آنچه در اینجا دوزخ نامیده می شود جایی دیگر در کیهان ماست؟. سیاهچاله می تواند شگفت انگیزتر از چیزی باشد که ما انتظار داریم. پس باید تخیلمان را ادامه دهیم و منتظر هم اخبار جدید علمی و هم آثار جدید سینمایی در مورد آن باشیم.

سینما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *