چند روزی بود که تصویر مردی در زنجیر از برابر دیدگان من می گذشت.تصویری که آرامم نمی گذاشت.او که بود؟او که در زنجیر بود ؟او که آرام بود؟او که منتظر بود؟چه تصویری بود.

ناگهان تصمیم گرفتم به خوزستان بروم برای دیدن شوش برای دیدن چغازنبیل، برای دیدن کارون اما یکی از دلایل مهم این سفر جستجوی مانی بود.می دانستم که مانی در آخرین سفر خود از شهرهایی عبور کرده که قرار است من نیز از آنها بگذرم و می دانستم که اولین نفر و شاید آخرین نفری باشم که به این جستجو می پردازم.مانی برای من بسیار مهم است.همیشه مانی برای من قابل تحسین بوده است.او کسی ست که به معرفت و دانستن توجه بسیاری دارد و رهایی را در گنوس و معرفت می داند. رهایی در غسل نیست در دانستن است.ما با معرفت به آن رهایی بزرگ می رسیم.از سوی دیگر رنجی که مانی مطرح می کند برای من بسیار مهم است.انسان هموار در رنج می باشد.او در رنج است چون روحش آزرده می باشد. او در رنج است زیرا خلقتش با ماده آلوده شده است.از این رو روح انسان همواره  پریشان است.پس به این سفر رفتم تا روحم را نجات دهم.اما از سوی دیگر انسانهای ملعون همواره برای من جالب بوده اند.شاید علاقه من به ابلیس (این بقول حلاج معلون ترین) نیز از همین رو باشد.و مانی نیز بزرگترین نفرین شده می باشد.شاید هیچ دینی به اندازه دین مانی مورد لعن و آزار و اذیت قرار نگرفت.

پس این سفر بنوعی خودشناسی ست . در این سفر من همراه مانی شدم.در لحظه های شگفت انگیز مرگش با او همراه گشتم اما رنجم افزون شد و در نهایت همان تصویر مرد در زنجیر آنقدر آزارم داد که مرا وادار به نوشتن نمود.باید بگویم تا کنون از نوشتن این وجه از سفر بدین گونه که خواهید دید طفره می رفتم چون روحم را آزار می داد.

پس این سفر بنوعی خودشناسی ست . در این سفر من همراه مانی شدم.در لحظه های شگفت انگیز مرگش با او همراه گشتم اما رنجم افزون شد و در نهایت همان تصویر مرد در زنجیر آنقدر آزارم داد که مرا وادار به نوشتن نمود.باید بگویم تا کنون از نوشتن این وجه از سفر بدین گونه که خواهید دید طفره می رفتم چون روحم را آزار می داد.

نقشه ی آخرین سفر مانی آنطور که هنینگ بازسازی اش نموده بود پیش رویم بود.آن را بارها و بارها خوانده ام.اما قبل از آن می خواهم به یکی از مهم ترین بازمانده های آیین گنوسی اشاره کنم که مانی نیز از میان آن برخاسته است.من در این سفر به دیدار منداییان رفتم.منداییان از کرانه های رود اردن برخاسته اند  و اکنون در ایران و عراق ساکن می باشند.این یکی از نمونه های زنده ای است که کاملا با آیین مانی در ارتباط می باشد و از این رو برای من بسیار با اهمیت بود.من قبلا یک بار دیگر در شرایط مشابه قرار گرفته بودم و آنهم زمانی که که در کردستان برای دیدن مراسم دراویش قادریه رفتم.آن زمان که نوای طبل و دف بلند شد و دراویش موهای بلند خود را تکان می دادند واقعا احساس کردم که در یک مراسم مانوی هستم.می دانستم که مراسم دراویش که همراه با آواز و موسیقی است بازمانده ی آیین های مانوی است اما اینکه حسش کنی یک مقوله ی متفاوتی است.آن روز احساس کردم که در حال کنده شدن از فضای پیرامونی ام هستم اینکه از جهان منفک شده ام همه ی اینها در برخورد با آن صدای عجیب بوجود آمد و حالا در یک صبح زمستانی من در گوشه ای ایستاده ام و مراسم روحانیان مندایی را نگاه می کنم. اینکه بجانب آب کارون می ایستند و نیایش می کنند. با آب خود را تطهیر می نمایند و نماز می گذارند.لب کلام این است که آب تطهیر کننده می باشد و با آب است که گناهانمان شسته می شود.مانی نیز ابتدا به این آیین بود ولی بعد که نرجمیک این فرشته همزاد خود را دید از این آیین رو گرداند و گفت آنچه باعث تطهیر است آب نیست بلکه معرفت و دانش است.

دیگر مقالات دکتر ناصر مقدسی
یک سفر کرونایی به کیش

گاه احساس می کنم در آتش معرفت، انسانهای بسیاری سوخته اند.بخصوص تاریخ سرزمین من پر است از این سوختنها و  چه سرها که در تاریخ ایران بر دار رفته است.و مانی یکی از بزرگترین این بر دار رفته ها بود.او را بمدت بیست و هشت روز به زنجیر کشیدند و بعد کالبد او را پر از کاه کردند و بر دیوار جندی شاپور گذاشتند.بر باقی مانده ی جسد او چه رفت کسی نمی داند و هیچ کس نیز بدنبال باقی مانده ی آن نرفت. این گونه او ملعون ملعون باقی ماند.

مانی ثنویتی عجیب را تبلیغ می کرد. او خط شگفتی بین خوبی و بدی کشید.اما عجیب ترین ایده ی او انجا بود که ماده را نیز اهریمنی دانست.پس حتی حضور خود پیامبر نیز زیر سئوال می رفت چون جسم او نیز مادی بود.پس باید راهی برای رهایی یافتن از این بدن مادی پیدا می کرد و این راه حل همانا مرگ بود.پس او پیامبری بود که بدنبال مرگ بود.زیرا مرگ رهایی اوست و او را سراسر به وادی نور می برد.

«تنت را برای آنها گذاشتی و بر اورنگ شهریاری خود فراز رفتی»

صبح کارون این اندیشه ها را برای من به ارمغان آورد.

جالب است که آخرین سفر مانی از هرمزد اردشیر یا همان اهواز کنونی آغاز می شود.امروز اما بنایی قدیمی که بتوان در ان ردپایی  از این سفر را یافت پیدا نمی شود.شاید بتوان گفت تنها چیزی که باقی مانده همانا همین رود کارون است.این رود در ان  زمان نیز جاری بوده است.حال در این فکرم که این رود چه ها دیده است.ایا مانی در سفر خود به کنار این رود آمد؟

کارون بسیار معروف است.نام کارون برگرفته از پیرمردی ست که در سفر مرگ زورقی را که روح ما را به جهان دیگر می برد راهنمایی می کند.کنار کارون به این می اندیشیدم که این رود چقدر مرگ دیده است.جنگ هشت ساله در کنار همین کارون کشته های بسیاری داد.وقتی شب هنگام به اهواز رسیدم احساس کردم که اینجا مکان دیگریست.جانبازان بسیاری را روی ویلچر دیدم .کسانی که عمرشان را گذاشتند .خونشان ریخته شد و حالا به خاطره ای بدل شده اند.

به مانی اندیشیدم که حتی خاطره هم نشد.

دهشتناک است.

شب هنگام به شوش رفتم.

شوش در زمان مانی شهری بزرگ و کلیدی در قلمرو ساسانی بود.ما می دانیم که مانی از اهواز به سوی شوش می رود.شوش اما اکنون شهری کوچک است.اما نکات فراوانی را در مورد تحقیق ما می توان در این شهر یافت.

اولا ویرانه های فراوانی از کاخهای دوران هخامنشیان را در آن می توان یافت.شاید این کاخها در دوران ساسانیان نیز مورد استفاده قرار می گرفته است.

دیگر مقالات دکتر ناصر مقدسی
سفری به بابل کنار ۳ آبان ماه ۱۴۰۰

در هر صورت این شهر در دوران مانی رونق فراوانی داشته و مانی نیز باید در همین اطراف کاخها ساکن شده باشد.مسئله ی بعدی وجود قبر دانیال نبی است. ما می دانیم که دانیال در زمان هخامنشیان به شوش آمده ولی مشخص نیست که آیا مزار او همواره چنین رونقی داشته یا نه؟

آیین مانی التقاطی از تمام آیینهای آن زمان حتی آیین یهود بوده و مانی خود را جانشین تمام این پیامبران می دانسته است.یکی از دلایل این که این آیین تا بدین اندازه رشد کرد این بوده است که به تمام ادیان احترام می گذاشته و هیچکدام را نفی نمی کرده است.پس ممکن است مانی در سفر خود به زیارت قبر دانیال نبی نیز رفته باشد.

شب هنگام بود که به مزار دانیال رفتم.فقط گوشه ی جنوبی آن قدیمی بود و نمایی از قبر سایر پیامبران بنی اسرائیل را داشت.قدمی زدم.بارها به این سنت پیامبری که در بنی اسرائیل جاری بود فکر کرده ام.سنتی که مانی به شکلی کامل آن را اخذ می نماید.

شب بود کنار رودخانه شاهور نشستم .نسیم خنکی می آمد.مانی به چه می اندیشید؟

مانی سپس با قایقی به تیسفون رفت.تیسفون اکنون در عراق است و بخشی از وجود مانی در آنجا.امکان سفر برای من مهیا نبود پس به دزفول رفتم.می دانستم که مانی در جندیشاپور کشته می شود و باز می دانستم که جندیشاپور در میانه راه شوش و شوشتر قرار دارد.دزفول اما بازمانده ی دوران ساسانیان است و احتمالا در اصل دژی بوده، هنوز هم می توان در کنار رود دز باقی مانده های آسیابهای آبی دوران ساسانیان را دید

.جستجویم برای پیدا کردن جندیشاپور به جایی نرسید پس از دزفول بسوی شوشتر حرکت کردم با این آگاهی که جندیشاپور جایی در بین دزفول و شوشتر بوده و چه بسا من از جایی عبور کنم که مانی را در آن به زنجیر کشیده بودند.

عصر بود و من بسیار خسته.روز پراز معرفتی را پشت سر گذاشته بودم.در حال خواب و بیداری بودم.

نسیم سبکی در وجود من خزید و من سبکتر از سبک شدم.در خلسه ای بودم.پخش شده در سودایی عجیب که توان درکش را نداشتم .پنداشتم مانی همین جاست.پنداشتم او را به زنجیر کشیده اند.پنداشتم…

خوابم برد.

در خواب دیدم.در کنار رود دز در جوار آسیابهای آبی دزفولم.به من گفتند مانی را دارند می کشند.احساس کردم مانی هنوز زنده است و در حال احتضار.باید به دیدنش می رفتم.

سراسیمه برخاستم.صبح شده بود و هزاره ای سپری.چه سفر دهشتناکی ست.

سرگذشت مانی را دوباره خواندم.

اینکه باید همه ی اینها را بنویسم یا نه برایم یک سئوال بود.بارها در زندگی ام اتفاقاتی افتاده که از توان ادراک من بالاتر بوده است و حالا تمام عمرم را در حال فکر کردن در مورد آن اتفاقاتم.اکنون نیز اتفاقی به همان اتفاقات عجیب اضافه شده است.

می دانم که همه ی اینها به سرگردانی من خواهند افزود. می دانم که پریشانی ام پریشان تر خواهد شد.چکار کنم که وجودم، زندگی ام این گونه است.

مرد در زنجیر دائم جلوی چشمم بود.تا اینکه دو محکوم را دیدم که به پاهایشان زنجیر بسته بودند و آنها را با همان زنجیرها از خیابان عبور می دادند.نمی دانم جرمشان چه بود.هرچه بود در زنجیر بودند.پس تصمیم گرفتم بنویسم شاید روح من نیز آسایش پیدا کند.

مطلب چقدر مفید بود؟

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.