راه گم شده ی یک سامورایی


راه گم شده  ی یک سامورایی

سفر به سرزمین خورشید (1396)

 

سفر به ژاپن و دیدن کشوری متفاوت همواره برای من جذاب بوده است.اما این سفر برای من خصلت و وِیژگی متفاوتی داشت.من دنبال نوعی جابجایی معنایی بودم.بخصوص از زمانی که درگیر نوشتن کتاب ترابشریت بودم می خواستم آن را مانند بسیاری دیگر از کارهایم با یک تجربه عجین نمایم.و بگمانم حداقل بر روی کره ی زمین هیچ جایی بهتر از ژاپن نمی توانست این منظور را برآورده سازد.این گمان من بود و با این گمان و آرزو راهی ژاپن شدم.من تجربه ی سفر به سنگاپور را داشتم.سفری که به نوشتن کتاب «در امدی بر نظریه ی انسان-هنر» منتهی شد.حالا هم که داشتم در یک تحول بزرگ فکری کتاب «ترابشریت» را می نوشتم هیچ جایی بهتر از ژاپن نمی توانست نوعی تجربه ی عینی از این جابجایی بزرگ معنایی و این پوست اندازی بشری را به من نشان دهد.پس با شوق و شوری وصف ناشدنی راهی ژاپن شدم.

ژاپن برای من آخر دنیا بود.جزیره ای دور که آرزوی دیدنش را داشتم.سرزمینی که پر از رویا بود.فکر می کردم اینجا جائیست که می توانم راههای گم شده را بیابم.راههایی که مرا به دگردیسی رهنمایی می کند.همان چیزی که در «ترابشریت»  بدنبال آن بودم. «ترابشریت» کتابی بود در مورد پایان انسان.پایان هوموساپینس.کتابی در مورد طلوع یک گونه ی جدید.طلوعی که در نظر من ناگزیر و لاجرم می آمد.نتنها در نظر من، بلکه جهت پیکان حرکت جهان نیز به همین سمت بود و من هم با جریان عمیقی که همه را می برد پیش می رفتم.همه چیز هم نشان می داد که باید به این سو و در این جریان قدرتمند حرکت نمود.

چند روز قبل سفر داشتم از میدان تجریش بسوی خانه بر می گشتم.راهم پر از نور چراغها و لامپهای مغازه ها بود. آدمهای زیادی در این راه  می آمدند و می رفتند.  همینطور صدا بود که به صدا افزوده می شد.احساس کردم همه چیز دارند در هم فرو می روند .من با تجربه ی ادغام تصاویر و نورها و صداها روبرو بودم.اصلا نمی توانستم حرکت کنم.انگار توان پردازش از مغز من گرفته شده بود.دانستم که هیولایی بزرگ که از دل ترابشریت بر می خیزد، دارد کار خود را انجام می دهد.این تجربه های ادغام برای من اما کوتاه مدت بود و مغز من بسرعت به جهان امروزی باز می گشت.عمده ی روز من با ویزیت بیماران همراه بود و در این مدت نه چندان کوتاه  به جهان کنونی باز می گشتم.در این زمان اصلا یادم می رفت دارم در مورد چه می نویسم و فکر می کنم.موضوعات متنوعی هم که روی آنها کار می کردم مرا دائم از آن تفکر هیولا وار دور می کرد.اما لحظاتی بود که حس می کردم مغزم در حال اوج گرفتن است .لحظاتی که دیگر این جهان و هر چه در مورد آن نوشته و خوانده بودم بی اهمیت جلوه می کرد.

حس می کردم  باید چشمهایم را عوض کنم. در حال قیام بر علیه پردازشهای چشمی و مغزی ام بودم.پردازشهایی که میلیونها سال تکامل آن را بوجود آورده بود.در گیر زیست انسانی بودم.بیولوژی و زیست شناسی موضوعی ست که عمیقا از سالها قبل مرا به خود مشغول داشته بود.چگونه در عرصه تکامل حیات بوجود آمد؟چگونه انسان بوجود آمد؟مغز چگونه تکامل یافت؟

آیا لزومی برای تکامل و پیدایش هر کدام از آنها بود؟ و آیا ممکن بود در تاریخ حیات هیچ گاه سیستم عصبی شکل نگیرد؟ آیا نوعی ضرورت در نفس پیچیدگی نبوده که مغز را بوجود آورده است؟و اگر ضرورتی بوده چگونه است که در من این احساس تغییر شکل گرفته است: اینکه باید چشم و مغزم را عوض کنم تا طوری دیگر جهان را پردازش نمایم؟اینکه باید از انسان عبور کنم؟

 

 

کاملا مشهود است که چنین کاری می تواند تا چه اندازه سخت و حتی غیر ممکن باشد.اما در یک فرایند پارادوکس وار حس می کردم که همزمان با نوشتن کتاب «ترابشریت» من نیز در حال یک جور انتقال بیولوژیک می باشم.اما برای تسریع این انتقال نیازمند فرصتی برای نوشتن بودم.فرصتی که در این انتقال به من یاری برساند.حس کردم  ژاپن می تواند یک فرصت باشد.فرصتی که انتقال برای من بوجود آورده است.اگر حس لزوم به این انتقال نبود هیچ گاه نمی توانستم طوری دیگر ببینم و بدنبال ریشه های تغییر بیولوژیک در مغزم باشم.پس این سفر باعث شد تا من انتقال را باور کنم.اینکه بیولوژی مغز تغییر خواهد کرد.و تجربه ی انسان از جهان به شکلی بنیادی عوض خواهد شد.این یک پیام بسیار مهم برای شروع این سفر بود. من هم آن را به شکلی عمیق باور کردم و سفرم را به ژاپن آغاز نمودم.اینها همه چیزهایی بود که من انتظار داشتم در این سفر با آن بشکلی ملموس روبرو شده و آن را تجربه نمایم.

 

 

 در ژاپن بدنبال نشانه ها نبودم. نشانه ها در این سفر بدترین راهنما بودند.جستجوی نشانه ها بمعنای جستجو در جهان گذشته است.اینکه بخواهیم همین جهان فعلی را بشناسیم.اما من بدنبال شناخت جهان نبودم.احساس می کردم جهانی جدید در حال شکل گرفتن می باشد. تغییری که در بطن خود بیولوژیک بود.در ادامه این تغییر زمینه ای برای عوض شدن  رابطه ی مغز و جهان خواهد بود.جهان در طول فرگشت خود منجر به ایجاد مغزی شده است که به شناخت جهان منجر شده است.حال مغز در این جهان به جستجو می پردازد.دنبال نشانه ها است.نشانه هایی که او را به شناخت بهتر جهان رهنمون می سازد.این چیزیست که در حال حاضر با آن روبرو هستیم.

اما اکنون که زمان انتقال فرا رسیده است ما لاجرم با رویکردی جدید روبرو هستیم. جهان در حال ساخته شدن می باشد.انگار به آرامی همچون قطعاتی از مه که در کنار یکدیگر ساخته شوند تا از دل آن جهانی تازه پدید آید، جهان ما نیز در حال ساخته شدن می باشد. معتقد بودم که این اولین بار در تاریخ جهان بود که ما در آستانه ی چنین تغییری قرار گرفته بودیم.اعتقاد داشتم اگر در کائنات تمدنهای پیشرفته ای وجود داشته باشند آنها حتما از این مرحله گذشته اند. اما ما بعنوان گونه هوموساپینس اولین بار است که در معرض ساخت جهان قرار گرفته ایم.اینها همه بسیار باشکوه است اما لازمه های خاص خود را نیز دارد: اینکه مغز ما نیز دچار تحولی عمیق شود.مغزی که خود نیز همراه و در تعامل با این فرایند جدید شروع به بازسازی نماید.پس مهم ترین اتفاقی که برای این مغز می افتد همانا برخورد او با جهان است.التقاط کانونها بدون اینکه لزوما معنا و نشانه ای را بوجود آورد.چنین برخوردهایی نتنها ناگزیر بلکه کاملا ضروری می باشد. اینها چیزهایی بود که به عمیقا با آنها درگیر بودم.و در واقع جزء جزء آن کتاب «ترابشریت» را تشکیل می دادند.

پس نشانه و معنایی وجود ندارد.من فقط باید  مغزم را آزاد می گذاشتم تا همه چیز در هم ادغام شوند.شاید بعدها از دل آن معنایی هم زاییده شود.من فقط بدنبال یک مختصات تجربه بودم.همانند کاوشگری که بدنبال گنج می گردد می خواستم مختصات ورود بدنیای جدید را کشف نمایم.

اما این اصلا بدان معنا نمی باشد که من علاقه ای به طبیعت نداشته باشم.علاقه ای ژرف که در ادامه ی این سفر بیشترین ضربه را به نفس جستجوی من زد.آن را از دنیای هیولاها خارج کرد و به جهانی برد که اصلا شناختی با آن نداشتم.

بازگشت به جهان، دیدن طبیعت و آنچه که بر سر جهان تاکنون افتاده است یکی از دلمشغولیهای اصلی من می باشد.علاقه من به طبیعت و فرایندهایی که در آن اتفاق افتاده است روزبروز بیشتر می شود.می خواهم ببینم  طبیعت با تمام توانش چه بوجود آورده است.گاه این تنوع زیستی بشدت مرا به تعجب وا می دارد.انگار همه چیز در این دنیای اسرار آمیز قابل انتظار است.

 

در شهر کیوتو آکواریومی وجود داشت که همین افکارم  در باب طبیعت مرا بسوی خود کشاند.ساعتی به هجوم این نمایه های عجیب گذشت.

 

         

 

   

 

واقعا معنای این رنگها، این حرکات و این دنیای شگفت انگیز چیست؟چه روابطی در پس این تنوع زیستی وجود دارد؟چند بار انقراض گونه در طول تاریخ حیات اتفاق افتاده است؟و اگر اکنون تمام جانداران طول تاریخ حیات وجود داشتند تنوع زیستی چه شکلی به خود می گرفت؟اینها سوالاتی بود که بشدت مرا به خود درگیر کرده بود.سوالاتی که جوابی برای آنها نداشتم اما می دیدم که در میانه ی برخورد با هوش مصنوعی، رباتها و نورونهای فلزی، عمیقا من را به خود مشغول داشته است.انگار حیات واقعیتی خزنده بود که در همه چیز رسوخ می کرد.و هر تعریفی از جهان را سرشار از خود می نمود.اما هنوز مانده بود تا من بدانجا برسم.

هر کاری که کنیم و هر فرایندی را که دنبال نماییم ناگزیر از تحمل باری هستم که حیات به ما تحمیل کرده است.انگار حیات همچون اختاپوسی بزرگ و نامرئی بازوهای خود را درون ژنهای ما رانده و  ما را برای همیشه در انقیاد خود نگاه داشته است.هر چه کنیم یک انسانیم و نمی تواینم از واقعیت های انسانی فرار کنیم.ژاپن هم که کشوری در میان کشورهاست از این بار سنگین حیات نمی توانسته شانه خالی کند. هر چند کشوری باشد که من آن تحول بزرگ را در آن جستجو می کردم.

دیگر مقالات دکتر ناصر مقدسی
یک سفر کرونایی به کیش

دیدن موزه ی باستان شناسی شهر کیوتو به من یادآوری کرد که چگونه در انقیاد گونه ی خود یعنی هوموساپینس می باشم.اینکه تکامل و فرگشت چگونه خود را به رخ می کشد و حاصل آن در هزاره های پیش همان چیزی بوده که در سایر جاهای این زمین اتفاق افتاده است.

 

 

انگار زمین را کوبیده اند و جلو رفته اند.ژاپن هم استثنایی برای این موضوع نبوده است.

زمان در این سفر برای من بسیار فرو ریخته بود.انگار همه چیز در همزمانی عجیبی قرار گرفته بودند.هر روز همه چیز را تجربه می کردم.از حیاتی که به هیچ چیز کاری نداشت، معابدی که غرق در شکوه اسطوره ای بودند و در نهایت جهانی که بشدت تغییر می کرد.دسته بندی اینها و کنار هم قرار دادنشان بسیار سخت می نمود.مغزم در زمان جلو و عقب می رفت.نمی دانستم چه چیز را باید در کجای مغزم بگذارم.گاه به آینده می رفتم وخود را در دنیایی شگف انگیز می دیدم.گاه در گذشته غوطه می خوردم و وقتی که به خود می آمدم خود را در میان تکنولوژی جدید انبوه شده در ژاپن می یافتم.

روز اول اقامتم در ژاپن مثل عادت همیشگی بدنبال معابد شرق دور رفتم.البته اکنون مدتی ست که دیگر چنین معابدی آن کشش همیشگی را برای من ندارند.پس از نوشتن کتاب «گاهی برای ناآگاهی» بود که من با آن افسون شرق دور خداحافظی کردم.با این حال هیچ گاه از اسطوره دور نشدم و بعد از آن بود که کتاب «در آمدی بر نورومیتولوژی» و سپس «درآمدی به اسطوره شناسی عصبی-تکاملی» به چاپ رسید.اما چنانکه در کتاب «ترابشریت» نیز شرح داده ام نیازی درونی و یک چور هیاهوی روانی مرا از اسطوره نیز دور کرد.اکنون به نورومیتولوژی بعنوان کاری نگاه می کنم که دیگران باید آن را ادامه دهند.من وارد وادی های دیگر شدم.اما همانند هر کسی که نمی تواند از گذشته خود جدا شود هنوز که هنوز است اسطوره ها کشش بسیاری برای من دارند.و اینجا کیوتو یعنی قلب فرهنگی ژاپن را نمی توان بدون دیدن معابدش ترک کرد.پس گفتم  سفرم را از جایی شروع می کنم که از لحاظ مفهومی، نورومیتولوژی را به پایان رساندم.ابتدا راهی معبد فوشیمی ایناری که یکی از معروفترین معابد شینتو است شدم.

 

 

این اولین باری بود که معبدی متعلق به آیین شینتو را از نزدیک می دیدم.آیینی عجیب که بنظر می رسد نه سازماندهی مذهبی و نه اسطوره ای دارد و همین کشش عجیبی را در من برای شناختن آن ایجاد می نمود.در آستانه ی معبد ایستادم.احساس می کردم وارد جایی شدم که هیچ چیزی ندارد اما می تواند همه چیز به رهروان خود ارائه دهد.برای همین راهی جاده ای کوهستانی معبد شدم که  چهار کیلومتر طول داشت  و توسط پایک های بزرگ چوبی نارنجی مشخص شده بود.باید مسیر را طی می کردیم تا به بالای کوه برسیم

 

 

 

همینطور که بالاتر می رفتیم از تعداد رهروان کم و کمتر می شد.و وقتی که به بالای رسیدم دیدم هیچ چیز نیست.انگار فقط نفس این صعود و حرکت بود که مهم بود.یاد داستان سیمرغ عطار افتادم با این تفاوت که تعداد افرادی که به این بالا رسیده بودیم خیلی کمتر از سی نفر بود.خنده ام گرفت.

 معبد حرفهای زیادی برای گفتن داشت.ناگهان احساس کردم گذشته جهانی که می خواهم از آن فرار کنم مرا در میان گرفته است.ناگهان به نوشته و تفکرات گذشته ام بازگشتم.کجا بود آن دگردیسی؟ آن انسان جدیدی که قرار بود از خاکستر هوموساپینس برخیزد؟ نه خبری نبود.طبیعت و اسطوره هایش به شکلی ژرف من را در میان گرفته بودند.

 در کتاب «در آمدی بر  انسان-هنر» بطور مفصل در مورد مفهومی به نام میتوفیلیا و نیز مغز اسطوره ای صحبت کردم.این معبد نیز نمونه ی عینی همان مغز اسطوره ای بود.اما تفاوت عمیقی  با معابدی داشت که در آن کتاب در مورد آنها بحث شده است.  در اینجا پیوند بسیار عمیقی با طبیعت و زمین دیده می شد.وقتی به بالای کوه رسیدم احساس کردم خودم هم کوه شده ام.در واقع معبد مرا به عمق طبیعت برد.این معبد نمونه ای عالی برای بررسی میتوفیلیا بود.جایی که  اکولوژی و اسطوره بمیزان بسیار زیادی در هم تنیده شده  بودند.در واقع  اینجا اسطوره تضمین کننده ی تفکر زمینی و طبیعت محور انسان می شد.این است که انسان تخریبی برای طبیعت ایجاد نمی کند و تمامی عناصر فکری خود را از طبیعت می گیرد.آنقدر که مهم ترین متفکرانش نیز پیرانی نشسته بر دامان طبیعت می شوند.

 

 

 

در معابد دیگر کیوتو نیز می توان بوفور این در هم تنیدگی را مشاهده کرد.هر کدام از این معابد مربوط به یک دین و یا شاخه ای از آن هستند اما انگار یکجور مفهوم مشترک بین آنها وجود داشت:  اینکه طبیعت همه چیز است و انسان باید خود را در تطابق و هماهنگی با طبیعت قرار دهد.معبد گینکاکوجی که در واقع یک  معبد ذن محسوب می شد نیز مملو از همین در هم تنیدگی و در طبیعت ماندن بود.

 

 

معبد بیودو-این نیز این در هم تنیدگی اسطوره و طبیعت را بخوبی نشان می داد.

 

 

 

در این احوالات بودم که  ناگهان در موزه ی این معبد به چیزی برخوردم که مرا بسیار به خود مشغول داشت.مجموعه ای از بودای شناور بر روی ابر.

 

 

انگار رفتن به عمق طبیعت ما را بسوی یکجور انتزاع می کشاند و همین انتزاع راه را برای تعابیر دیگر باز می کند.یکجور تعالی در تفکر.چیزی که تمام ادیان و طریقه های عرفانی همیشه مدعی آن بوده اند.

احساس کردم اینجا جایی ست که چشمهای من باید با شیوه ی همیشگی دیدنش خداحافظی نمایند.من باید بدنبال طریق دیگری برای دیدن و اندیشیدن باشم.در واقع هر چقدر می خواستم که سراغ آن تحول بزرگ بروم بازوهای پنهان اختاپوسی بزرگ آگاهی من را در بر می گرفت.ولی قرار بود این سفر برای من ملجایی برای تجربه ای متفاوت محسوب شود.باید شیوه ی نگاهم را عوض می کردم.

از تفاوتهای عمده ی این شیوه ی نگاه این است که نباید دنبال نشانه ها بود.وقتی در معابدی که توصیفش آمد قدم می زنیم می توانیم جهان را مملو از نشانه ببینیم.این به معابد ختم نمی شود بلکه در سراسر شهرهای جهان نیز این گونه است.در سفرم کتاب «امپراتوری نشانه ها»ی رولان بارت را بهمراه آورده بودم و همزمان با این گشت و گذارها می خواندمش.اینکه کشوری خیالی بر مبنای نشانه ها ساخته شود و همه چیز آن اینگونه موشکافانه تحلیل گردد بسیار در خور تحسین می باشد.اما می دانستم  نشانه ها  مرا در همین وادی تفکری نگه خواهند داشت.علی رغم اهمیت کتاب چندان نتوانستم با آن ارتباط برقرار کنم.چون من دیگر دنبال نشانه ها نبودم. فکر می کردم آن چه جهان آینده با آن روبرو خواهد بود گستره ای بسیار وسیع از حبابهاست.حبابهایی که از ادغام جهانها بوجود می آیند.بزرگ و بزرگتر می شوند.و گاه ممکن است صاحب معنایی نیز شوند.صرف حضور برای آنها مهم است.صرف  تجربه ای از حال و کنون حتی اگر معنایی نیز در پس خود نهفته نداشته باشند.

 به انبوه وسایل نقلیه در ژاپن نگاه می کردم.وسایلی که به شکلی تو در تو همه چیز و همه جا را به هم وصل کرده بودند.کیوتو هم مدرن بود هم سنتی. گاه در بین معماریهای سنتی می شد به معماریهای عجیب و غریب مدرن نیز برخورد کرد.اینها همه برای من  بر شروع نوعی ادغام دلالت می کردند. با خودم می گفتم شاید هنوز حسگرهای من جدید نشده اند که این ادغام را تجربه نمی کنم؟

 

   

 

باز صبر  کردم نمی توانستم از زمین رهایی پیدا کنم.انگار با تمام توان مرا به سوی خودش می کشید.در اوج ناتوانی سوال و جستجوی خود را عوض کردم:

چگونه می توان در روند تفکری از زمین جدا شد؟

با اینکه نمی توانستم راهی را پیدا کنم اما باز بر این عقیده بودم که ژاپن بهترین جا برای این رهایی است.مفهوم در هم تنیدگی با طبیعت و زمین  آنطور که گفته شد بیشتر در آیین های شرقی دیده می شود.آیین هایی چون ذن یا شینتو بغایت این مفهوم را پرورش داده اند.اما بگمانم اگر ما این مرحله را طی نکرده باشیم نمی توانیم از آن نیز فراتر برویم.چنین چیزی ممکن نیست.لذا فکر می کردم که باید نشانه های این گذر را در همین کشور ژاپن پیدا کنم.لذا باید به یکجور جمع بندی می رسیدم.

پس راهی جایی شدم که به مسیر و راه فیلسوفان مشهور است.اینجا راهی با طولی کمتر از دو مایل است که در کنار کانالی وجود دارد و از آنجا که فیلسوف مشهور ژاپنی Nishida Kitaro از آن می گذشته و در آن به مدیتیشن می پرداخته است به راه فیلسوفان مشهور شده است.لذا اینجا بهترین جایی بود که می شد به یکجور جمع بندی رسید.

 

 

 

 

باد می وزید و درختان در هم می پیچیدند.با خودم فکر می کردم که  کجا و کی می توانم به چیزی که می خواهم می رسم. کی می توانم از این لایه عبور کنم.بی شک مدت زمان درازیست که تفکر زمینی مرا به خود وابسته نموده است.اطرافم بقول بارت پر از نشانه است.درخت، رود و معابد متعددی که همه بازنمودی از طبیعت می باشند.اما اینگونه نخواهد ماند زایشی در راه است و فکر می کنم چنین فرهنگ و اندیشه ای این زایمان را انجام دهد.

دیگر مقالات دکتر ناصر مقدسی
سفر به انزلی اسفند ۱۴۰۱

ما در اینجا بسوی ادغامهایی می رویم که از سطح قبلی ادغام یعنی سطحی که به حفظ تفکر زمینی منجر شود فراتر رفته است.دو نمونه تا کنون ذهن من را بخود مشغول داشته است.اولین آن خط ژاپنی است که بسیار به تصویر شباهت دارد و هر جا که دیده می شود زیبایی خاصی به آن مکان می بخشد.

 

پس از آن به فرهنگ خاصی می توان در ژاپن اشاره کرد که تصویر و متن را بشدت در هم ادغام می کند.کتابهای کمیک کتابهایی بسیار روزمره در ژاپن می باشد.من هم به یادگار یکی از آنها را خریدم.ژاپن به آرامی و بصورت بطئی در حال گذار از نوشتار می باشد.اما این ممکن نخواهد بود مگر اینکه در یک برهه از زمان ناگهان قدرت انفکاک از همه چیز را پیدا کند.انگار نیازمند یک سامورایی جدید است که با ضربه شمشیر خود همه چیز را از گذشته جدا نماید

           

 

پس برای اینکه ببینیم باید منتظر چگونه ضربتی باید باشیم چه بهتر که با طریقت سامورایی آشنا شویم:

  • طریقت سامورایی مرگ است – آن‌جا که میان مردن و زنده‌ماندن دودل باشی، بی درنگ مرگ را برگزین!
  • همت در کارهای بزرگ بگذار – در مثل آمده است:”ماهی در آب پاک و زلال زنده نمی‌ماند”
  • راه کمال بی پایان است.
  • کسی که اشتباه نکند، اعتماد را نشاید.
  • آراسته بودن نه شیوهٔ زندگی سامورایی است.
  • در یاران شوربرانگیز! – سامورایی راستین هرگز نباید که پژمرده دل و افسرده جان بنماید.
  • برتری‌جویی” رسم و راه سامورایی است.
  • در خود بنگر.
  • در کار، جان و دل بگذار.
  • والایی بجوی.
  • حسابگری ناجوانمردی است.
  • در هفت نفس تصمیم بگیر.
  • فروتنان محبوبند.
  • زبان را نگاه دار.
  • زیردستان را آفرین کن.
  • سخن‌پذیر باش.
  • سخن نخستین، شکوفهٔ دل سامورایی است.
  • مرد تک‌فن به کار نیاید.
  • همیشه چون نخستین دیدار فروتن باش.
  • پیش از سخن گفتن، شنونده را بیازمای.
  • از نیایش باز نمان.
  • اگر هم می‌بازی، جانانه بباز.
  • هیچ کار را کوچک مگیر.

 

هیچ گاه به زندگی یک سامورایی اینطوری نگاه نکرده بودم.شاید باید به ژاپن می آمدم و اینگونه درگیر گذشتن از یک مرحله می شدم تا به عمق زندگی یک سامورایی پی می بردم.زندگی سامورایی در انفکاک است:«طریقت سامورایی استواربر مرگ است.آن گاه که باید بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب کنی بی درنگ مرگ را برگزین.دشوار نیست، مصمم باش و پیش رو.».یک انفکاک عمیق از گذشته ای که داری و هیچ چیز مثل مرگ این انفکاک را که بی بازگشت نیز می نمایاند بوجود نمی آورد.

فقط کافی است  به این جملات بخصوص اولین آن نگاه کنیم.مرگ در چنین طریقتی فقط بمعنای گذشتن است.و این چیزی است که من عمیقا خواستار آنم. باید ضربتی این گونه ریشه دار و معنادار فرود آید تا بتوانم از گذشته ی خود بگسلم و طریقتی جدید را دریابم. بی شک در پایان این سفر من نیز باید همانند سایر همرزمانم که طریق مرگ را گزیدند بمیرم و هاراگیری نمایم.

درد صعود و تعالی شاید از همه چیز بیشتر باشد همانطور که چونه تومو می گوید:«شمشیرزنی در کهن سالی خویش چنین گفت:در زندگی انسان،مراحلی در جستجوی دانش وجود دارد.در پایین ترین سطح ،هر چه شخص تلاش می کند هیچ ثمری نمی برد  و احساس می کند هم او و هم دیگران ناشی و خامدست هستند.در این مرحله او هیچ ارزشی ندارد.»

اینها افکاری بودند که در پیاده روی در آن جاده ی زیبا از ذهنم با سرعت عبور نمودند.ناگهان احساس کردم که نمی توان بتدریج به این ادغام و دگردیسی رسید .باید یکجایی از گذشته و از زمین برید.پس بدنبال ضربه ی شمشیر رفتیم.

قلعه ی اوزاکا مملو بود از لباسها و وسایل نبرد سامورایی ها. نقشه هایی از نبردهای معروفی که در اوزاکا اتفاق افتاده بود و همچنین یادگارهای این نبرد که هنوز می توان آن را در گوشه و کنار اوزاکا دید.

   

 

سامورایی ها برای من یک سمبل بودند.سمبلی برای یک پرش بلند.پرش از فراز همه ی آن چیزی که تا بحال دیده بودم و تجربه کرده بودم.اما چنین پرشی با توصیفاتی که بعمل آوردم بسیار سخت و ناممکن می نمود.پس باید به عقب می رفتم.راه را نگاه می کردم و سپس با تمام توان شتاب می گرفتم و می پریدم.این بود که در تاریخ ژاپن به عقب رفتم.به شهر نارا اولین پایتخت ژاپن که اکنون جز آهوان سرگردان و معابد زیبا چیزی ندارد.

انگار نارا تمام ارزشهای ژاپنی را در ویترین گذاشته است.جایی ست برای دیدن. و بسیاری از اینجا دیدن می کنند بدون آنکه بفهمند پایتخت ژاپن باید بار دیگر نیز عوض شود.

 

 

 

 

 

وقتی در معبد مشهور کاتسوگا تایشی قدم می زدم ناگهان به دروازه ای رسیدم که در گوشه ای تک افتاده بود.هیچ کس به آن توجه نداشت.

 

 

 

احساس کردم این دروازه با تمام نمادهای دیگر مذهبی ژاپن متفاوت است.انگار این دروازه را گذاشته بودند تا من از همه ی آنچه که تا کنون گفتم بگذرم.پس عبور کردم:

اوزاکا شهر شلوغی بود.

از قطار که پیاده شدم ایستادم و به فکر فرو رفتم.این سفر اولین سفری بود که داشت مرا نیمه راه پیاده می کرد.حقیقتا به هیچ گونه جمع بندی ای نرسیده بودم.انگار یک جایی راهها با قدرت تمام قطع می شدند.اصلا این گذار، حداقل با ذهن و مغز من ممکن نیست.انگار ژاپن مرا آورده بود تا در آستانه ی همین دروازه رها کند.

در طول سفرم به مردم نگاه می کردم.هنوز برای رسیدن به یک  گذار خیلی خیلی زود است.من دیگر نام این حرک بعدی انسان را گذار نمی نهم.به گمان من هیچ گذاری وجود ندارد.فقط یک انتقال است.انتقال از موقعیتی به موقعیت دیگر .چیزی که گونه ی ما با شکل و شمایل کنونی تجربه نخواهد کرد.

این موضوع هم سبب تسکینم می شد و هم عمیقا آزارم می داد.آزارم می داد زیرا پیش از این فکر می کردم این سفر برای من سفر از یک دروازه است.یک عبور پرشکوه.اما عملا هیچ اتفاقی نیفتاد. و تسکینم می داد زیرا فکر می کردم به یک جمع بندی از آنچه هستیم رسیده ام.جایی در لبه ی جهان.جایی که دنیا و بشریت به پایان خواهد رسید.حال یا من از فراز این مغاک خواهم پرید و یا نه، همانند انبوه این مردمی که می دیدم من نیز از لبه ی دنیا به پایین خواهم افتاد.اما یک جواب پنهان هم در کار بود که کم کم داشت خود را به من نشان می داد: کل راه را اشتباه آمده ام. این وحشتناک ترین جواب ممکن بود.

همانطور که گفتم اوزاکا شهر شلوغی بود.آسمان خراشها.ساختمانهای مدرن و زیبا.و من پیاده همینطور می رفتم.اولین مقصد من دو موزه ی هنر و علم اوزاکا بود.وقتی از پل رد شدم و چشمم به موزه هنر افتاد بی احتیار یاد دو بال ایکاروس افتادم.

 

کاروس آنقدر به خورشید نزدیک شد که بالهایش سوخت.

 

در موزه، تابلوی مشهور برج بابل اثر پیتر بروگل را به نمایش گذاشته بودند: یک تصویر خیالی اما هنرمندانه از برج مشهور بابل.

 

 

 

اما بیش از این تابلو آثار سورئال دیگر این هنرمند نظر من را به خود جلب نمود.

 

 

احساس می کردم  من هم دارم توسط این هیولاها خورده می شوم.همان هیولای بزرگی که آن روزها بشدت مشغول توصیفش بودم.

آفتاب زرد ژاپن داشت غروب می کرد. و من روی یک پل نظاره گر آن بودم.ژاپن برای من آخر دنیا بود.لبه ی مغاکی تاریک که فهمیدم هیچ پلی به آن سوتر ندارد.پس فقط باید از روی این دنیا بپرم. فقط پرشی بلند به داد من خواهد رسید.این البته بهترین نتیجه ای بود که می شد از این سفر گرفت.نتیجه بعدی که بسیار وحشتناک تر بود این بود که کل مسیر را اشتباه آمده ام.زمین با قدرت بسیار مرا به سوی خود می کشاند.به زیر پایم نگاه کردم در این زمین چه وجود دارد که مرا رها نمی کند؟

روز آخر دیگر همه چیز را رها کردم.به چیزی پرداختم که شاید مهم ترین دست آورد تمام این تلاشهایم باشد:  بهترین نتیجه گیری نه یک تحلیل جامع بلکه  یک قصه است یک قصه طولانی.

در این سفر بود که با موراساکا شیکیبو آشنا شدم. زنی شگفت انگیز که با نوشتن افسانه گنجی به مهمترین نویسنده ی ادبیات کلاسیک ژاپن بدل شد.ابتدا به موزه ای رفتم که با عروسکهای بسیار زیبا افسانه گنجی را به نمایش گذاشته بود.

 

       

 

 

از آنجا به مزار او رفتم.مزاری کوچک در کنجی از کیوتو.

 

 

در نهایت نیز به منزل پدری او رفتم.جایی که افسانه گنجی را نوشته بود.

 

 

در کنار باغچه ای کوچک اما زیبا نشستم.

 

 

و به این فکر می کردم که من هم باید داستان خودم را بنویسم.فقط این قصه است که می تواند من را از این پریشانی نجات دهد.

Uncategorizedسفرنامه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *